سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
مستحبات دین
فروتر علم آن است که بر سر زبان است و برترین ، آن که میان دل و جان است . [نهج البلاغه]

مستحبات دین

   1   2      >

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ: به نام خداوند بخشنده بخشایشگر


[188]


اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ: ستایش مخصوص خداوندى است که پروردگار جهانیان است.


اَلرَّحْمنِ الرَّحیمِ: بخشنده و بخشایشگر است.


مَالِکِ یَوْمِ الدّینِ: (خداوندى که) صاحب روز جزا است.


اِیّاکَ نَعْبُدُ وَ اِیّاکَ نَسْتَعِینُ: (پروردگارا) تنها تو را مى پرستیم و تنها از تو یارى مى جوییم.


اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ: ما را به راه راست هدایت فرما!


صِراطَ الَّذینَ اَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ: راه کسانى که آنان را مشمول نعمت خود ساختى،


غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لا الضّآلّینَ: نه راه کسانى که بر آنان غضب کردى و نه گمراهان




مصطفی ::: پنج شنبه 23/3/87::: ساعت 12:23 عصر

مسأله 979ـ چنان که گفته شد در چهار سوره از قرآن مجید آیه سجده است


[184]


(سوره «الم سجده» و «حم سجده» و «النجم» و «اقرء») و هرگاه انسان آیه سجده را بخواند یا گوش کند باید فوراً به سجده رود و اگر فراموش کرد هر زمان یادش آید سجده واجب است و اگر گوش ندهد بلکه آیه سجده به گوشش بخورد، بنابر احتیاط واجب باید سجده کند.


مسأله 980ـ اگر انسان خودش آیه سجده را بخواند و در همان حال از دیگرى هم بشنود یک سجده کافى است.


مسأله 981ـ هرگاه در غیر نماز در حال سجده آیه سجده را بخواند یا به آن گوش فرا دهد، باید سر از سجده بردارد و دوباره سجده کند.


مسأله 982ـ هرگاه آیه سجده را از مثل نوار یا رادیو گوش کند احتیاط آن است که سجده کند.


مسأله 983ـ در سجده واجب قرآن، باید پیشانى را بر چیزى بگذارد که سجده نماز بر آن جایز است بنابر احتیاط واجب، همچنین ستر عورت و غصبى نبودن را رعایت کند، ولى سایر شرایطى که در نماز لازم است در این سجده واجب نیست.


مسأله 984ـ براى سجده واجب قرآن کافى است به سجده رود و ذکر گفتن واجب نمى باشد، امّا بهتر است ذکر بگوید و بهتر است این ذکر را انتخاب کند: «لا اِلهَ إلاَّ اللّهُ حَقّاً حَقّاً لا اِلهَ إلاَّ اللّهُ اِیماناً وَ تَصْدیقاً لا اِلهَ إلاَّ اللّهُ عُبُودِیَّةً وَرِقّاً سَجَدْتُ لَکَ یا رَبِّ تَعَبُّداً وَرِقّاً لا مُسْتَنْکِفاً وَ لا مُسْتَکْبِراً بَلْ اَنَا عَبْدٌ ذَلیلٌ ضَعیفٌ خائِفٌ مُسْتَجیرٌ».

مسأله 985ـ در سجده قرآن، رو به قبله بودن شرط نیست و به هرسوى مى تواند سجده کند، ولى بهتر روبه قبله بودن است




مصطفی ::: پنج شنبه 23/3/87::: ساعت 12:22 عصر

مسأله 977ـ چند چیز در سجده به رجاء ثواب الهى مطلوب است:


بعد از سر برداشتن از رکوع در حالى که بدن آرام است براى رفتن به سجده تکبیر گوید و همچنین بعد از سجده اوّل و نیز براى رفتن به سجده دوم.


مردان اوّل دستها را به زمین بگذارند و زنان اوّل زانوها را.


[183]


علاوه بر پیشانى، بینى را نیز بر چیزى که سجده بر آن صحیح است بگذارد.


در حال سجده انگشتان دست را به هم بچسباند و مقابل گوش رو به قبله بگذارد.


در سجده دعا کند و حاجات خود را از خداوند بخواهد و از دعاهاى خوب و مناسب این دعا است: «یا خَیْرَ الْمَسْؤولینَ وَ اَوْسَعَ الْمُعْطینَ اُرْزُقْنِى وَ ارْزُقْ عِیالى مِنْ فَضْلِکَ فَإنَّکَ ذُوالْفَضْلِ الْعَظیمِ» یعنى: «اى بهترین کسى که مردم از او حاجت مى طلبند و اى بهترین بخشندگان، به من و عیالم از فضل خودت روزى بده که تو داراى فضل عظیمى».


بعد از سجده روى ران چپ بنشیند، و روى پاى راست را بر کف پاى چپ بگذارد (واین را تَوَرّک گویند).


در میان دو سجده هنگامى که بدن آرام است «اَسْتَغْفِرُ اللّهَ وَ اَتُوبُ اِلَیْهِ» گوید.


سجده را طولانى کند و تسبیح و حمد و ذکر خدا گوید و صلوات بر محمّد و آل محمّد بفرستد.


در موقع نشستن دستها را روى ران بگذارد.


10ـ به هنگام بلند شدن، اوّل زانوها را از زمین بردارد و بعد دستها را.




مصطفی ::: پنج شنبه 23/3/87::: ساعت 12:21 عصر

مسأله 965ـ هنگام سجده باید پیشانى بر زمین یا چیزهایى که از زمین مى روید


[181]


مانند چوب و برگ درختان باشد، ولى سجده بر چیزهاى خوراکى و پوشاکى هرچند از زمین بروید جایز نیست و همچنین سجده کردن بر فلزّات مانند طلا و نقره باطل است، امّا سجده بر سنگهاى معدنى مانند سنگ مرمر و سنگهاى سفیدوسیاه و حتّى عقیق اشکال ندارد.


مسأله 966ـ احتیاط واجب آن است که بر برگ درخت مو که بعضى آن را در غذا مصرف مى کنند سجده نکند.


مسأله 967ـ سجده بر علف و کاه و مانند اینها که از زمین مى روید و خوراک حیوان است اشکال ندارد و همچنین سجده بر گلهایى که خوراکى انسان نیستند، امّا گلها و گیاهانى که از قبیل داروى خوراکى هستند مانند گل بنفشه و گل گاو زبان بنا بر احتیاط، سجده بر آنها صحیح نیست، همچنین سجده بر گیاهانى که در بعضى از شهرها خوراکى است و در بعضى از شهرها خوراکى نیست.


مسأله 968ـ سجده بر سنگ آهک و سنگ گچ چه قبل از پخته شدن و چه بعد از آن صحیح است، همچنین بر آجر و سفال و سیمان نیز جایز است.


مسأله 969ـ سجده بر کاغذ جایز است مگر آن که یقین داشته باشیم از پنبه یا چیزهایى ساخته شده که سجده بر آنها شرعاً جایز نیست و از آنجا که غالب کاغذها را در حال حاضر از چوب مى سازند و یا حدّاقل شک داریم از چه مى سازند سجده بر آنها جایز است.


مسأله 970ـ بهتر از هر چیز براى سجده خاک مخصوصاً «تربت حضرت سیّد الشّهداء(علیه السلام)» است که یادآور خونهاى شهیدان مى باشد.


مسأله 971ـ هرگاه چیزى که سجده بر آن صحیح است در اختیار ندارد، یا به واسطه گرمى و سردى زیاد نمى تواند بر آن سجده کند، باید بر لباسش اگر از کتان یا پنبه است سجده کند و اگر از چیز دیگر است (مثلاً از پشم است) بر همان یا بر فرش سجده نماید و اگر آن هم ممکن نیست بر فلزّات و اشیاء معدنى سجده کند و اگر مطلقا چیزى پیدا نمى کند که بتوان بر آن سجده کرد بر پشت دست خود سجده


[182]


مى کند، بنابر این پشت دست آخرین چیزى است که مى توان بر آن سجده کرد.


مسأله 972ـ هرگاه در سجده اوّل مهر به پیشانى بچسبد باید آن را براى سجده دوم از پیشانى جدا کند و اگر به همان حال به سجده دوم رود اشکال دارد.


مسأله 973ـ هرگاه در اثناء نماز چیزى را که سجده بر آن صحیح است از دست بدهد، مثلاً بچّه اى آن را بردارد، چنانچه وقت نماز باقى است نماز را تمام کرده و بنابر احتیاط دوباره مى خواند و اگر وقت تنگ است قضا ندارد، در هر دو صورت به ترتیبى که در دو مسأله قبل گفته شد عمل نماید.


مسأله 974ـ هرگاه در حال سجده متوجّه شود پیشانى را بر چیزى گذارده که سجده بر آن جایز نیست، اگر ممکن است و منافات با صورت نماز گزار ندارد پیشانى را به روى چیزى که سجده بر آن صحیح است بکشد و اگر دسترسى ندارد و وقت تنگ است به دستور مسأله پیش عمل کند.


مسأله 975ـ هرگاه بعد از نماز یابعد از سجده متوجّه شود بر چیزى سجده کرده که سجده بر آن جایز نبوده، نمازش صحیح است.


مسأله 976ـ سجده کردن براى غیر خداوند متعال حرام است و بعضى از مردم عوام که در مقابل قبر امامان(علیهم السلام) پیشانى را بر زمین مى گذارند اگر به قصد سجده براى امام(علیه السلام) باشد فعل حرام است و اگر براى شکر خدا باشد اشکالى ندارد، ولى اگر در نظر بینندگان چنین نشان دهد که سجده براى امام(علیه السلام) است یا بهانه به دست دشمنان دهد اشکال دارد.




مصطفی ::: پنج شنبه 23/3/87::: ساعت 12:20 عصر

مسأله 816ـ مستحبّ است انسان نماز را در مسجد بخواند و بسیار روى آن تاکید شده و بهتر از همه مساجد، مسجدالحرام است، سپس مسجد پیغمبر(صلى الله علیه وآله) و بعد


[158]


مسجد کوفه و بعد از آن مسجد بیت المقدّس است و در درجه بعد مسجد جامع هر شهر و بعد از آن مسجد محلّه و مسجد بازار است.


مسأله 817ـ براى زنها در صورتى که خود را از نامحرم بخوبى حفظ کنند بهتر است نماز را در مسجد بخوانند و اگر راهى براى یاد گرفتن مسائل اسلامى جز از طریق رفتن به مسجد وجود ندارد واجب است به مسجد بروند.


مسأله 818ـ نماز در حرم امامان(علیهم السلام) مستحبّ است، بلکه در حدیث آمده نماز در حرم مطهّر حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) برابر با دویست هزار نماز است.


مسأله 819ـ رفتن به مسجدى که نمازگزار ندارد مستحبّ است و همسایگان مسجد تا عذرى نداشته باشند نماز در مسجد را ترک نکنند.


مسأله 820ـ شایسته است انسان با کسانى که از روى بى اعتنایى، به مسجد مسلمانها حاضر نمى شوند رابطه دوستى برقرار نکند، با آنها غذا نخورد و در کارها با آنها مشورت ننماید و از آنها زن نگیرد و به آنها زن ندهد.


مسأله 821ـ شایسته است نماز را در این چند جا نخوانند: حمّام، زمیننمک زار، مقابل انسانى که نشسته یا ایستاده است، مقابل درى که باز است و در جادّه ها، و کنار خیابانها، در صورتى که مزاحم عبور و مرور مردم نباشد، و اگرمزاحم باشد حرام است; همچنین نماز خواندن در مقابل آتش، چراغ،داخل آشپزخانه و هرجا که کوره آتش باشد، مقابل چاه و چاله اى که محلّفاضلاب است و روبه روى عکس و مجسّمه چیزى که روح دارد، مگر آن که روىآن پرده بکشند و در جایى که عکس باشد هرچند مقابل نمازگزار نیست ودر مقابل قبر و روى قبر و در قبرستان و در اطاقى که شخص جُنُب درآن باشد.


مسأله 822ـ هرگاه انسان در جایى نماز مى خواند که مردم از جلو او عبور مى کنند مستحبّ است جلو خود چیزى بگذارد که میان او و آنها حایل گردد، حتّى اگر عصا و تسبیح و ریسمانى هم باشد کافى است.




مصطفی ::: پنج شنبه 23/3/87::: ساعت 12:19 عصر

شرط اوّل ـ مباح بودن


احتیاط واجب آنست که مکان نمازگزار مباح باشد، بنابراین کسى که درملک غصبى یا روى فرش یا تخت غصبى نماز مى خواند نمازش اشکال دارد، همچنین نماز در ملکى که منفعت آن متعلّق به دیگرى است (مثل این که در اجاره اوست) که نماز خواندن در آن بدون اجازه مستأجر اشکال دارد، همچنین در ملکى که مورد تعلّق حقّ دیگرى است، مثل این که میّت وصیّت کرده که ثلث مال او را به مصرفى برسانند تا وقتى که ثلث را جدا نکنند نمى توان در آن ملک نماز خواند.


مسأله 793ـ کسى که در مسجد نشسته اگر دیگرى جاى او را غصب کند و در آن نماز بخواند بنابر احتیاط واجب باید نمازش را اعاده کند.


مسأله 794ـ هرگاه در جایى نماز بخواند و بعد از نماز بفهمد غصبى است نمازش صحیح است، همچنین اگر غصبى بودن جایى را مى دانست امّا فراموش کرد و بعداً به خاطرش آمد، ولى اگر خود غاصب فراموش کند و نماز بخواند نمازش اشکال دارد.


مسأله 795ـ هرگاه بداند مکانى غصبى است، امّا این مسأله را که نباید در جاى غصبى نماز بخواند نمى دانست، هرگاه در آنجا نماز بخواند بنابر احتیاط واجب نمازش را اعاده کند.


مسأله 796ـ کسى که ناچار است نماز واجب را سواره بخواند چنانچه مرکب یا صندلى و زین آن غصبى باشد و مجبور نباشد بر آن مرکب نماز بخواند نماز او اشکال دارد، همچنین است اگر بخواهد در حال اختیار نماز مستحبّى را سواره بخواند.


مسأله 797ـ کسى که با دیگرى در ملکى شریک است اگر سهم او جدا نباشد بدون اجازه شریکش نمى تواند در آن ملک تصرّف کند و نماز بخواند.


مسأله 798ـ اگر با پولى که خمس و زکات آن را نداده ملکى بخرد، تصرّف او در آن ملک حرام است و نمازش هم در آن اشکال دارد، همچنین است اگر به ذمّه بخرد امّا هنگام خریدن قصدش این باشد از مالى که خمس یا زکاتش را نپرداخته پول آن را بپردازد که بنابر احتیاط واجب باید از آن اجتناب کند.


[155]


مسأله 799ـ هرگاه رضایت صاحب ملک از قرائن روشن و قطعى باشد نماز خواندن در آن ملک اشکالى ندارد، هرچند به زبان نگوید و بعکس اگر با زبان اجازه دهد امّا بداند قلباً راضى نیست نمى تواند نماز بخواند.


مسأله 800ـ تصرّف و نماز خواندن در ملک میّتى که خمس یا زکات بدهکار است حرام است، مگر آن که بدهى او را بدهند.


مسأله 801ـ تصرّف و نماز خواندن در ملک میّتى که به مردم بدهکار است با اجازه ورثه مانعى ندارد، مگر این که آن تصرّف مزاحم حقّ طلبکاران گردد.


مسأله 802ـ هرگاه بعضى از ورثه میّت، صغیر یا دیوانه یا غایب باشند تصرّف در ملک آنها و نماز در آن حرام است، ولى تصرّفات جزیى که براى برداشتن میّت معمول است اشکال ندارد.


مسأله 803ـ نماز خواندن در مسافرخانه ها و حمّامها و مانند آن براى مسافران و مشتریان که طبق متعارف وارد آنجا مى شوند اشکال ندارد، ولى در اماکن خصوصى بدون اجازه مالک جایز نیست، مگر آن که اجازه تصرّفى بدهد که معلوم شود براى نماز خواندن نیز راضى است مثل این که کسى را به ناهار یا شام یا استراحت دعوت کند که مسلّماً براى نماز نیز رضایت دارد.


مسأله 804ـ در زمینهاى بزرگ زراعتى و غیر زراعتى که دیوار ندارد و زراعتى فعلاً در آن نیست نماز خواندن و نشستن و خوابیدن و تصرّفات جزئى اشکال ندارد، خواه نزدیک شهر و روستا باشد یا دور از آن و خواه مالکین آن صغیر باشند یا کبیر، ولى اگر صاحبش صریحاً بگوید راضى نیستم یا بدانیم قلباً راضى نیست تصرّف در آن حرام و نماز نیز اشکال دارد.


شرط دوم ـ استقرار


مسأله 805ـ اگر مکان نمازگزار متحرّک باشد بطورى که نتواند کارهاى نماز را بطور عادى انجام دهد، نماز او باطل است بنابراین، نماز خواندن در کشتى و قطار و مانند


[156]


آن اگر بتواند کارهاى نماز را صحیح انجام دهد اشکال ندارد و اگر از جهت تنگى وقت یا ضرورت دیگرى ناچار باشد نماز را در کشتى و اتومبیل و مانند آن بخواند و قبله دائماً در حال تغییر باشد باید تا آنجا که مى تواند به طرف قبله برگردد و در حال برگشتن به سوى قبله چیزى نخواند.


مسأله 806ـ نماز خواندن روى خرمن گندم و جو و مانند اینها که مقدارى حرکت دارد جایز است به شرط این که بتواند واجبات نماز را انجام دهد.


مسأله 807ـ در جایى که به واسطه احتمال باد و باران یا فشار جمعیّت و مانند آن اطمینان ندارد که بتواند نماز را تمام کنداگر به امید تمام کردن شروع کند و به مانعى برخورد ننماید نمازش صحیح است.


مسأله 808ـ در جایى که ماندن در آن حرام است (مثلاً جایى که خطر خراب شدن سقف، یا ریزش کوه و آمدن سیلاب دارد) باید نماز نخواند و اگر بخواند احتیاط واجب اعاده آن است، همچنین روى چیزى که ایستادن و نشستن بر آن حرام است مانند فرشى که نام خدا بر آن نوشته شده است.


شرط سوم ـ توانائى انجام واجبات در آن محل


مسأله 809ـ بایددر جایى نماز بخواندکه بتواند واجبات راانجام دهد، پس در جایى که سقف آن کوتاه است ونمى تواند بایستد یاجاى رکوعوسجود ندارد نمازباطل است.


مسأله 810ـ شایسته است انسان رعایت ادب کند و جلوتر از قبر پیغمبر(صلى الله علیه وآله) و امام(علیه السلام)، نماز نخواند و در صورتى که نماز خواندن هتک و بى احترامى باشد حرام است و نماز هم اشکال دارد، در غیر این صورت نماز باطل نیست.


شرط چهارم ـ تقدّم مرد بر زن


مسأله 811ـ باید در نماز، زن عقب تر از مرد بایستد و جاى سجده او از جاى


[157]


سجده مرد کمى عقب تر باشد و الاّ نماز باطل است در این حکم محرم و غیر محرم تفاوتى ندارند، ولى اگر میان مرد و زن دیوار یا پرده و مانند آن باشد، یا به اندازه ده ذراع (تقریباً 5 متر) فاصله باشد اشکال ندارد.


مسأله 812ـ اگر زن در کنار مرد یا جلوتر بایستد و باهم وارد نماز شوند نمازهر دو باطل است، امّا اگر یکى قبلاً وارد نماز شده، نماز او صحیح و نمازدومى باطل است.


شرط پنجم ـ بلندتر نبودن محلّ پیشانى از جاى ایستادن


مسأله 813ـ باید محلّ پیشانى نمازگزار از جاى ایستادن او به اندازه اى بلند نباشد که از صورت سجده بیرون رود و احتیاط واجب آن است بیش از چهار انگشت بسته بلند تر یا پست تر نباشد.


مسأله 814ـ بودن مرد با زن نامحرم در جاى خلوت که دیگرى نمى تواند به آنجا وارد شود اشکال دارد و احتیاط واجب ترک آن است و نماز خواندن در آنجا نیز اشکال دارد، همچنین نماز خواندن در محلّى که مجلس گناه است مثلاً در آنجا شراب مى نوشند، قمار مى زنند یا غیبت مى کنند.


مسأله 815ـ احتیاط واجب آن است که نماز واجب را در خانه کعبه نخوانند، ولى نماز مستحب اشکال ندارد، بلکه مستحبّ است در داخل خانه کعبه در مقابل هر زاویه اى دو رکعت نماز بخوانند، ولى نماز بر پشت بام کعبه خواه واجب یا مستحب اشکال دارد.




مصطفی ::: پنج شنبه 23/3/87::: ساعت 12:19 عصر

اهمّیّت نماز
نمازهاى واجب
مقدمات نماز
واجبات نماز







نـمـــاز


اهمّیّت نماز


نماز رابطه انسان با خداست و مایه صفاى روح و پاکى دل و پیدایش روح تقواو تربیت انسان و پرهیز از گناهان است. نماز مهمترین عبادات است کهطبق روایات اگر قبول درگاه خدا شود عبادات دیگر نیز قبول خواهد شد و اگرقبول نگردد اعمال دیگر نیز قبول نخواهد شد. و نیز بر طبق روایات، کسىکه نمازهاى پنجگانه را انجام مى دهد از گناهان پاک مى شود همان گونه که اگرشبانه روز پنج مرتبه در نهر آبى شست و شو کند اثرى از آلودگى در بدنشباقى نمى ماند. به همین دلیل، در آیات قرآن مجید و روایات اسلامى و وصایاو سفارشهاى پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و ائمّه هدى(علیهم السلام)از مهمترین کارهایى که روىآن تأکید شده همین نماز است و لذا ترک نماز از بزرگترین گناهان کبیرهمحسوب مى شود.


سزاوار است انسان نماز را در اوّل وقت بخواند و به آن اهمّیّت بسیار دهد و از تند خواندن نماز که ممکن است مایه خرابى نماز گردد جدّاً بپرهیزد.


در حدیث آمده است روزى پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مردى را در مسجد مشغول نماز دید که رکوع و سجود را بطور کامل انجام نمى دهد، فرمود: اگر این مرد از دنیا برود در حالى که نمازش این گونه باشد به دین من از دنیا نخواهد رفت.


[130]


روح نماز «حضور قلب» است و سزاوار است از آنچه مایه پراکندگى حواس مى شود بپرهیزد، معانى کلمات نماز را بفهمد و در حال نماز به آن توجّه داشته باشد و با حال خضوع و خشوع نماز را انجام دهد، بداند با چه کسى سخن مى گوید و خود را در مقابل عظمت و بزرگى خداوند بسیار کوچک ببیند.


در حالات معصومین(علیهم السلام) آمده است به هنگام نماز آنچنان غرق یاد خدا مى شدند که از خود بى خبر مى گشتند، تا آنجا که پیکان تیرى در پاى امیرالمؤمنین على(علیه السلام)مانده بود، در حال نماز بیرون آوردند و آن حضرت متوجّه نشد.


براى قبولى نماز و کمال و فضیلت آن علاوه بر شرایط واجب باید امور زیر را نیز رعایت کند:


قبل از نماز از خطاهاى خود توبه و استغفار نماید و از گناهانى که مانع قبول نماز است مانند «حسد» و «تکبّر» و «غیبت» و «خوردن مال حرام» و «آشامیدن مسکرات» و «ندادن خمس و زکات» بلکه هر معصیتى بپرهیزد.


همچنین سزاوار است کارهائى که ارزش نماز و حضور قلب را کم مى کند انجام ندهد، مثلاً در حال خواب آلودگى و خوددارى از بول و در میان سر و صداها و در برابر منظره هایى که جلب توجّه مى کند به نماز نایستد و کارهایى که ثواب نماز را زیاد مى کند انجام دهد، مثلاً لباس پاکیزه بپوشد، موهاى خود را شانه زند و مسواک کند و خود را خوشبو نماید و انگشتر عقیق به دست کند.


نمازهاى واجب


مسأله 669ـ نمازهاى واجب شش نماز است: نمازهاى یومیّه، نماز طواف واجب خانه خدا، نماز آیات، نماز میّت، نماز قضاى پدر و مادر که بر پسر بزرگتربه شرحى که مى آید واجب است، نماز نافله اى که به واسطه نذر و عهد و قسم واجب شده است.


[131]


نمازهاى واجب یومیّه


مسأله 670ـ نمازهاى واجب یومیّه پنج نماز است: نمازهاى «ظهر» و «عصر» که هرکدام چهار رکعت است، نماز «مغرب» سه رکعت، نماز «عشاء» چهار رکعت و نماز «صبح» دو رکعت، امّا در سفر باید نماز چهار رکعتى را با شرایطى که بعداً به خواست خدا مى آید دو رکعت بخواند.


نماز جمعه


مسأله 671ـ نمازجمعه دو رکعت است و در روز جمعه جانشین نماز ظهر مى شود و در زمان حضور پیامبر(صلى الله علیه وآله) و امام معصوم(علیه السلام) و نایب خاصّ او واجب عینى است، امّا در زمان غیبت کبرى واجب تخییرى است، یعنى میان نماز جمعه و نماز ظهر مخیّر است، ولى در زمانى که حکومت عدل اسلامى باشد احتیاط آن است که ترک نشود.


 




مصطفی ::: پنج شنبه 23/3/87::: ساعت 12:17 عصر



پیامبران خدا ترسو نیستند

نتیجه نهایى

جبن و ترس در روایات اسلامى

1- ترس معقول و نامعقول انسانها





اشاره


دیگر از رذایل اخلاقى ترس بیجاست که مایه ذلت و زبونى و عقب افتادگى انسانها مى‏باشد، نیروهاى بالفعل و بالقوه او را بر باد مى‏دهد، و دشمن را بر انسان مسلط مى‏سازد.


نقطه مقابل آن شجاعت و شهامت است که مهمترین کلید پیروزى و اساسى‏ترین پایه سربلندى و عظمت انسانهاست، نه تنها در میدان جنگ که رد میدانهاى سیاست و اجتماع و حتى مباحث علمى، شجاعت نقش کلیدى را دارد، و به همین دلیل علماى اخلاق به طور گسترده از <جبن‏» و <شجاعت‏» سخن گفته‏اند و عوامل و نتایج و آثار و پیامدهاى هر یک را مورد تحلیل و بررسى قرار داده‏اند.


در کتب پیشینیان علم اخلاق، شجاعت‏یکى از ارکان چهارگانه فضایل، و ترس یکى از رذایل چهارگانه شمرده شده است.


در تاریخ انبیاى بزرگ، و پیروان راستین آنها مظاهر شجاعت‏به خوبى نمایان است، آرى آنها اسطوره‏هاى مقاومت و شجاعت‏بودند و سرمشق خوبى براى همه انسانها.


با این اشاره به قرآن مجید بازمى‏گردیم و جلوه‏هاى این فضیلت اخلاقى و مظاهر شوم آن رذیله اخلاقى را در لا به لاى آیات، و در جاى جاى قرآن مجید مورد بررسى قرار مى‏دهیم:


1- در داستان ابراهیم(ع) چنین مى‏خوانیم:


<و لقد آتینا ابراهیم رشده من قبل و کنا به عالمین × اذ قال لابیه و قومه ما هذه التماثیل التى انتم لها عاکفون × قالوا وجدنا آبائنا لها عابدین × قال لقد کنتم انتم و آبائکم فى ضلال مبین × قالوا اجئتنا بالحق ام انت من اللاعبین × قال بل ربکم رب السماوات و الارض الذى فطرهن و انا على ذلکم من الشاهدین × و تالله لاکیدن اصنامکم بعد ان تولوا مدبرین × فجعلهم جذاذا الا کبیرا لهم لعلهم الیه یرجعون (سوره‏انبیاء،آیات‏51تا58)


2- در مورد موسى بن عمران‏7 چنین مى‏خوانیم:


...یا موسى لاتخف انى لایخاف لدى المرسلون (سوره‏نمل،آیه‏10)


3- در باره قوم طالوت و سربازان شجاع قومش چنین مى‏خوانیم:


<...فلما جاوزه هو و الذین آمنوا معه قالوا لا طاقة لنا الیوم بجالوت و جنوده قال الذین یظنون انهم ملاقوا الله کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة باذن الله و الله مع الصابرین × و لما برزوا لجالوت و جنوده قالوا ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا على القوم الکافرین (سوره‏بقره،آیات‏249و250)


4- در مورد یاران پیامبر اسلام(ص) و شجاعان با ایمان و مدعیان دروغین ترسو نیز چنین مى‏خوانیم:


<و اذ قالت طائفة منهم یا اهل یثرب لا مقام لکم فارجعوا و یستاذن فریق منهم النبى یقولون ان بیوتنا عورة و ما هى بعورة ان یریدون الا فرارا × و لما راى المؤمنون الاحزاب قالوا هذا ما وعدنا الله و رسوله و صدق الله و رسوله و ما زادهم الا ایمانا و تسلیما (سوره‏احزاب،آیات‏13و22)


5- و در جاى دیگر در همین زمینه آمده است:


قل هل تربصون بنا الا احدى الحسنیین و نحن نتربص بکم ان یصیبکم الله بعذاب من عنده او بایدینا فتربصوا انا معکم متربصون (سوره‏توبه،آیه‏52)


6- در باره گروهى از یاران پیامبر(ص) مى‏فرماید:


الذین قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لکم فاخشوهم فزادهم ایمانا و قالوا حسبنا الله و نعم الوکیل × انما ذلکم الشیطان یخوف اولیائه فلاتخافوهم و خافون ان کنتم مؤمنین (سوره‏آل‏عمران،آیات‏173و175)


7- الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لایخشون احدا الا الله و کفى بالله حسیبا (سوره‏احزاب،آیه‏39)


ترجمه


1- ما وسیله رشد ابراهیم(ع) را از قبل به او دادیم، و از(شایستگى) او آگاه بودیم- آن هنگام که به پدرش(آزر) و قوم او گفت: <این مجسمه‏هاى بى روح چیست که شما همواره آنها را پرستش مى‏کنید؟!» - گفتند: <ما پدران خود را دیدیم که آنها را عبادت مى‏کنند» - گفت: <مسلما هم شما و هم پدرانتان در گمراهى آشکارى بوده‏اید!» - گفتند: <آیا مطلب حقى براى ما آورده‏اى یا شوخى مى‏کنى؟! - گفت: (کاملا حق آورده‏ام) پروردگار شما همان پروردگار آسمانها و زمین است که آنها را ایجاد کرده و من بر این امر از گواهانم! - و به خدا سوگند در غیاب شما نقشه‏اى براى نابودى بتهایتان مى‏کشم! - سرانجام(با استفاده از یک فرصت مناسب) همه آنها - جز بت‏بزرگشان - را قطعه قطعه کرد تا شاید سراغ او بیایند(و او حقایق را بازگو کند)!


2- <... اى موسى! نترس که رسولان در نزد من نمى‏ترسند»!


3- <... سپس هنگامى که او(طالوت) و افرادى که با او ایمان آورده بودند(و از بوته آزمایش، سالم به در آمدند) از آن نهر گذشتند(از کمى نفرات خود ناراحت‏شدند و عده‏اى) گفتند: <امروز ما توانایى مقابله با <جالوت‏» و سپاهیان او را نداریم‏» اما آنها که مى‏دانستند خدا را ملاقات خواهند کرد(و به روز رستاخیز ایمان داشتند) گفتند: <چه بسیار گروههاى کوچکى که به فرمان خدا، بر گروههاى عظیمى پیروز شدند! و خداوند با صابران(و استقامت کنندگان) است‏» - و هنگامى که در برابر <جالوت‏» و سپاهیان او قرار گرفتند گفتند: <پروردگارا! پیمانه شکیبایى و استقامت را بر ما بریز! و قدمهاى ما را ثابت‏بدار! و ما را بر جمعیت کافران پیروز بگردان‏»!


4- و(نیز) به خاطر آورید زمانى را که گروهى از آنها(منافقان) گفتند: <(اى اهل یثرب) اى مردم مدینه! اینجا جاى توقف شما نیست، به خانه‏هاى خود بازگردید!» و گروهى از آنان از پیامبر اجازه بازگشت مى‏خواستند و مى‏گفتند: <خانه‏هاى ما بى حفاظ است!» در حالى که بى حفاظ نبود، آنها فقط مى‏خواستند(از جنگ) فرار کنند - (اما) مؤمنان وقتى لشکر احزاب را دیدند گفتند: <این همان است که خدا و رسولش به ما وعده داده و خدا و رسولش راست گفته‏اند!» و این موضوع جز بر ایمان و تسلیم آنان نیفزود.


5- بگو آیا در باره ما جز یکى از دو نیکى را انتظار دارید(یا بر شما پیروز مى‏شویم و یا ربت‏شهادت مى‏نوشیم) ولى ما انتظار داریم که خداوند، عده‏اى از سوى خودش(در آن جهان) به شما برساند یا(در این جهان) به دست ما(مجازات شدید) اکنون که چنین است‏شما انتظار بکشید ما هم با شما انتظار مى‏کشیم!


6- اینها کسانى بودند که(بعضى از) مردم به آنها گفتند: (لشکر دشمن) براى(حمله به) شما اجتماع کرده‏اند، از آنها بترسید، اما این سخن بر ایمانشان افزود و گفتند: خدا ما را کافى است و او بهترین حامى ماست - این فقط شیطان است که پیروان خود را(با سخنان و شایعات بى اساس) مى‏ترساند، از آنها نترسید! و تنها از من بترسید اگر ایمان دارید!


7- (پیامبران پیشین) کسانى بودند که تبلیغ رسالت‏هاى الهى مى‏کردند و(تنها) از او مى‏ترسیدند و از هیچ کس جز خدا واهمه نداشتند و همین بس که خداوند حسابگر(و پاداش دهنده اعمال آنها) است.


تفسیر و جمع‏بندى


پیامبران خدا ترسو نیستند


در نخستین آیات مورد بحث‏شجاعت‏بى نظیر قهرمان توحید ابراهیم(ع) در برابر بت‏پرستان لجوج و متعصب و خشن به خوبى منعکس شده است و نشان مى‏دهد که این پیغمبر بزرگ الهى، چگونه در مبارزه با بت‏پرستى در عین تنهایى و نداشتن یار و یاور، و در برابر انبوه دشمان خشمگین و خطرناک که حکومت وقت آنها را پشتیبانى مى‏کرد کمترین سستى به خود راه نداد.


آیات فوق مى‏گوید: <ما وسیله رشد ابراهیم(ع) را از قبل به او دادیم و از(شایستگى) او آگاه بودیم‏»، (و لقد آتینا ابراهیم رشده من قبل و کنا به عالمین) (1)


در واقع خداوند استعدادهاى شایان توجهى را به ابراهیم(ع) داده بود، ولى بى شک ابراهیم(ع) که در بهره‏گیرى از این استعدادها آزاد بود از آن بهترین بهره‏گیرى را کرد، و به مبارزه با عامل اصلى بدبختى انسانها یعنى بت‏پرستى برخاست و چنانکه در ادامه این آیات آمده است‏با قوت و قدرت و صراحت، نخست از عمویش آزر شروع کرد، و گفت: <این مجسمه‏هاى بى‏روحى را که پرستش مى‏کنید چیست؟!»


و هنگامى که <آزر» به او جواب داد: <این رسم و سنت نیاکان ماست گفت: به یقین هم شما و هم پدران و نیاکانتان در گمراهى آشکارى بودید»!


<آزر» هنوز باور نمى‏کرد که ابراهیم با این صراحت‏به طور جدى به مبارزه با بتها که آن همه خواهان داشت‏برخیزد، پرسید: آیا شوخى مى‏کنى؟! و ابراهیم(ع) در جواب گفت: این یک مطلب کاملا جدى است، پروردگار شما همان آفریننده زمین و آسمان است... سپس افزود: <به خدا سوگند من نقشه‏اى براى نابودى این بتها در غیاب شما مى‏کشم!»، (و تالله لاکیدن اصنامکم بعد ان تولوا مدبرین) (2)


و سرانجام به گفته خود عمل کرد و با استفاده از یک فرصت مناسب همه آنها را جز بت‏بزرگ آنها قطعه قطعه کرد شاید به هنگامى که به سوى آن باز مى‏گردند از آن عبرت گیرند، ( فجعلهم جذاذا الا کبیرا لهم لعلهم الیه یرجعون) (3)


در اینکه مرجع ضمیر <الیه‏» در بخش اخیر آیه چیست؟ مفسران احتمالات زیادى داده‏اند: بعضى گفته‏اند ضمیر به <کبیرهم‏» برمى‏گردد، یعنى به سوى بت‏بزرگ برگردند و از او سؤال کنند چه حادثه‏اى سبب شسکستن سایر بتها شده و چه عاملى سبب نجات او گردیده است و طبیعى است‏بت از پاسخ به آن عاجز است و از اینجا بى اعتبارى بتها را دریافت.


احتمال دیگر اینکه ضمیر به <ابراهیم‏» بازمى‏گردد، یعنى بت‏پرستان به سراغ ابراهیم(ع) آیند، و از او در باره انگیزه بت‏شکنیش سؤال کنند و او حقایق را براى آنان بازگو کند(البته در این صورت جمله الا کبیرا لهم تاثیرى در مفهوم آیه نداردبخلاف‏تفسیر قبل).


احتمال سوم اینکه ضمیر به <خداوند متعال‏» برمى‏گردد، یعنى مشاهده ضعف و زبونى بتها در مقابل یک انسان سبب شود که آیین بت‏پرستى را رها کنند و به سوى خدا بازگردند(این تفسیر نیز اشکال سابق را دارد).


و از همه مناسب‏تر همان تفسیر اول است.


به هر حال آیه نشان مى‏دهد که یکى از فضایل بزرگ پیامبران اولواالعزم شجاعت‏بى‏نظیر آنها بوده است، آنها از غیر خدا نمى‏ترسیدند، و در راه خدا کمترین سستى به خود راه نمى‏دادند و از جبن و ترس که یک رذیله بزرگ اخلاقى است پاک و مبرا بودند و به همین دلیل یک تنه در برابر انبوه دشمنان مى‏ایستادند و پیروز مى‏شدند.


بى شک اگر رذیله اخلاقى ترس و جبن بر آنها مسلط مى‏شد هرگز نه قادر به انجام سالت‏خویش بودند، و نه بر دشمنان پیروز مى‏شدند.


در دومین آیه مخاطب موسى بن عمران‏7 است، آنجا که براى نخستین بار مخاطب به خطاب وحى شد و به او دستود داده شد عصایش را بیفکند، و عصا به اعجاز الهى به مار عظیمى تبدیل شد، موسى وحشت کرد و فرار نمود. در اینجا نخستین درس اخلاقى به موسى(ع) داده شد که: <اى موسى! نترس که رسولان در نزد من نمى‏ترسند»! (...یا موسى لاتخف انى لایخاف لدى المرسلون) (4)


و با توجه به اینکه تمام عالم محضر خداست و همه جا ذات پاکش حاضر و ناظر است مؤمنان در هیچ حال و در هیچ جا نباید بترسند، بلکه بر ذات پاک او توکل کنند و با شجاعت و شهامت‏به سوى اهداف مقدسى که دارند پیش بروند.


مطابق آنچه در سوره قصص آیه 31 آمده است، به موسى(ع) گفته شد: <اى موسى! نترس و پیش بیا که تو در امن و امانى‏»! (یا موسى اقبل و لاتخف انک من الآمنین)


موسى با این خطاب الهى آرامش خود را بازیافت و در اینجا دستور مهمترى به او داده شد و آن اینکه نه تنها از آن مار عظیم نباید بترسد بلکه باید به سوى آن پیش برود، و آن را با ست‏خود بگیرد! تا عصا به حالت اول بازگردد! (قال خذها و لاتخف سنعیدها سیرتها الاولى) (5)


به یقین این کار براى موسى(ع) بسیار شاق و سنگین بود ولى آن را انجام داد و بر آن پیروز شد.


آرى موسى(ع) باید این تجربه بزرگ را در محضر الهى فراگیرد تا بتواند در برابر اژدهاى دیگرى همچون فرعون و فرعونیان بایستد، و حکومت و ملک آنها را در واقع عصاى دست‏خود کند!


بسیارى از مفسران <جان‏» را که در آیه بالا آمده به معنى مار کوچک و باریک که با رعت‏حمله مى‏کند تفسیر کرده‏اند، در حالى که در جاى دیگر که موسى عصا را در برابر فرعون انداخت تعبیر به <ثعبان‏» شده که به معنى اژدهاى عظیم است، به همین دلیل بعضى احتمال داده‏اند عصا در آغاز کار مبدل به مار کوچکى شد و تدریجا به صورت اژدهاى عظیمى در آمد!


بعضى نیز گفته‏اند <عصا» مبدل به مار عظیمى شد، ولى از نظر سرعت همچون مارهاى کوچک حرکت مى‏کرد!


جالب اینکه در قرآن مجید نه بار جمله <لاتخف‏» (نترس) آمده است که در پنج مورد، مخاطب موسى بن عمران است، شاید به این جهت که موسى(ع) دشمن بسیار بزرگ و خطرناکى همچون فرعون داشت، و باید با این خطاب‏هاى الهى براى مبارزه با او آماده مى‏شد.


سومین بخش از این آیات در باره قوم <طالوت‏» است همان مردى که از سوى پیامبر زمان(اشموئیل) به عنوان زمامدار و فرمانده لشکر بنى اسرائیل براى مبارزه با <جالوت‏»بیدادگر انتخاب شده بود.


او هنگامى که مى‏خواست‏براى مبارزه با جالوت قیام کند، آزمونى براى لشکر خود ترتیب داد، تا سره از ناسره جدا شود، و سست عنصران ترسو که وجود آنها در یک لشکر سبب سستى دیگران مى‏شود، بازشناخته شوند.


آرى آنها را در حالى که شدیدا تشنه بودند به وسیله نهر آبى آزمود، و گفت هر کس از آن بنوشد از ما نیست، و آنان که مقاومت کنند و ننوشند و فقط گلویى تر کنند از ما هستند. اکثریت لشکر که افرادى سست و کم مقاومت‏بودند از عهده این امتحان برنیامدند، تنها گروه اندکى باقى ماندند، ولى شجاع و نیرومند که قرآن در باره آنان مى‏گوید: <هنگامى که لشکر طالوت در برابر جالوت قرار گرفت، شجاعان نخبه با این سخن که چه بسیار گروه اندکى که به فرمان خدا بر گروه کثیرى پیروز شده‏اند به دیگران دلدارى داده و سپس افزودند: <...ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا على القوم الکافرین; پروردگارا! صبر و استقامت را بر ما فروریز و گامهاى ما را استوار دار، و ما را بر جمعیت کافران پیروز گردان‏»! (6)


خداوند به برکت‏شجاعت و پایمردى همین گروه اندک آنان را بر آن لشکر عظیم و سر تا پا مسلح طالوت پیروز کرد.


در آیات بعد سخن از ترس و جبن گروهى از منافقان و افراد ضعیف الایمان عصر پیامبر(ص) و در جنگ احزاب، و نیز سخن از شجاعت و پایمردى و ثبات قدم مؤمنان راستین است.


نخست مى‏فرماید: <به خاطر بیاورید زمانى را که گروهى از آنها(منافقان) گفتند: اى مردم مدینه! اینجا(میدان جنگ احزاب) جاى توقف نیست، به خانه‏هاى خود بازگردید، و گروهى از آنان از پیامبر(ص) اجازه بازگشت مى‏خواستند و مى‏گفتند: خانه‏هاى ما بدون حفاظ است، در حالى که بدون حفاظ نبود بلکه(اینها بهانه بود، به خاطر ترس و وحشت) مى‏خواستند فرار کنند»! (و اذ قالت طائفة منهم یا اهل یثرب لا مقام لکم فارجعوا و یستاذن فریق منهم النبى یقولون ان بیوتنا عورة و ما هى بعورة ان یریدون الا فرارا) (7)


البته میدان جنگ احزاب آنچنان به خاطر فزونى لشکر دشمن و تجهیزات زیاد آنها وحشتناک بود که افراد سست و ترسو هرگز تاب مقاومت نداشتند.


ولى چنانکه در آیه 22 همین سوره آمده <مؤمنان راستین نه تنها از مشاهده لشکر احزاب هراسى به دل راه ندادند، بلکه آن را دلیل بر صدق وعده‏هاى الهى و پیامبر دانستند، و بر ایمان و تسلیم و پایمردیشان افزوده شد»! (و لما راى المؤمنون الاحزاب قالوا هذا ما وعدنا الله و رسوله و صدق الله و رسوله و ما زادهم الا ایمانا و تسلیما) (8)


جالب اینکه از بعضى روایات استفاده مى‏شود که پیامبر(ص) به منافقان و افراد ضعیف الایمان و ترسو اجازه بازگشت‏به مدینه را داد، چرا که اگر مى‏ماندند نه تنها کارى از آنها ساخته نبود، بلکه بذر ضعف و سستى را در دل دیگران مى‏پاشیدند!


به همین دلیل آیه‏47 سوره توبه در باره جمعى از این گونه افراد مى‏خوانیم: <لو خرجوا فیکم ما زادوکم الا خبالا...; اگر آنها همراه شما(به سوى میدان جهاد) خارج مى‏شدند جز اضطراب و تردید، چیزى بر شما نمى‏افزودند»!


باید توجه داشت که <خبل‏» و <خبال‏» به معنى اضطراب و تردیدى است که از ضعف عقل و عدم قدرت بر تصمیم‏گیرى حاصل مى‏شود که یکى از عوامل آن ترس و وحشت زیاد است که موجب مى‏شود انسان تعادل فکرى خود را از دست‏بدهد.


در پنجمین آیه با چهره دیگرى از شجاعت‏یاران پیامبر(ص) رو به رو مى‏شویم، شجاعتى که از منطق ایمان سرچشمه مى‏گرفت، آنها به خوبى مى‏دیدند که در میدان نبرد بر سر دو راهى قرار دارند که هر دو به سوى بهشت و خشنودى خدا مى‏رود: راهى به سوى <شهادت‏» پیش مى‏رود که نهایت آن سعادت است و راهى به سوى زنده ماندن و پیروز شدن بر دشمن، که آن هم باعث افتخار در دنیا و آخرت است این در حالى است که دشمن در هر صورت محکوم به شکست است‏یا مرگ ذلت‏بار در این دنیا یا عذاب پروردگار در آخرت.


بدیهى است کسى که چنین درک و دیدى داشته باشد هرگز ترس و سستى به خود راه نمى‏دهد، و از این رذیله بزرگ اخلاقى برکنار است (قل هل تربصون بنا الا احدى الحسنیین و نحن نتربص بکم ان یصیبکم الله بعذاب من عنده او بایدینا فتربصوا انا معکم متربصون) (9)


و به گفته بعضى از دانشمندان عامل اصلى پیروزى مسلمانان همین شجاعت زاییده از ایمان و منطق قل هل تربصون بنا الا احدى الحسنیین) بود.


در ششمین آیه، با چهره دیگرى از شجاعت این دین‏باوران شجاع در جنگ احد روبرو مى‏شویم:


مى‏دانیم در احد مسلمانان بر اثر غفلت گروهى از افراد دنیاپرست که سنگرهاى حساس خود را رها کردند و به جمع غنایم پرداختند گرفتار شکست‏سختى شدند، و ضایعات فراوانى به بار آمد، و طبق آنچه در تواریخ آمده است دشمن پیروزمند به هنگام بازگشت از میدان جنگ در اثناى راه مکه از بازگشت‏خود پشیمان شد و با یکدیگر توافق کردند که به مدینه بازگردند و از فرصت‏به دست آمده استفاده کنند و ضربه نهایى را بر مسلمین وارد کنند.


هنگامى که پیامبر اسلام(ص) از این مساله آگاه شد ابتکار مهمى به خرج داد، دستور داد لشکر اسلام حتى کسانى که جراحتى در میدان احد بر تن داشتند به استقبال لشکر دشمن بروند.


این دستور بسیار مؤثر واقع شد و وحشت و اضطرابى در لشکر دشمن افکند به گونه‏اى که ترجیح دادند، پیروزى نسبى خود را با حمله مجدد به خطر نیفکنند و به مکه بازگشتند.


آیه مورد بحث‏به این معنى اشاره کرده، و شجاعت مسلمانان و عدم ترس آنها را از دشمن مى‏ستاید، مى‏فرماید: <آنها که دعوت خدا و پیامبر(ص) را پس از آنکه جراحاتى به آنها رسیده بود اجابت کردند(و در حالى که هنوز زخمهاى میدان احد التیام نیافته بود، به سوى میدان حمراء الاسد شتافتند آرى) کسانى از آنها که نیکى کردند و تقوا پیش گرفتند پاداش بزرگى دارند»، (الذین استجابوا لله و الرسول من بعد ما اصابهم القرح للذین احسنوا منهم و اتقوا اجر عظیم) (10)


سپس ایمان و شهامت را چنین مى‏ستاید: <آنها کسانى بودند که مردم به آنان گفتند: مردم(لشکر دشمن) براى حمله به شما اجتماع کرده‏اند، از آنان بترسید، اما(نه تنها نترسیدند بلکه) بر ایمانشان افزوده شد و گفتند: خدا ما را کافى است و بهترین حامى ماست‏»! (الذین قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لکم فاخشوهم فزادهم ایمانا و قالوا حسبنا الله و نعم الوکیل) (11)


در کجاى دنیا دیده شده است که مجروحان جنگى فورا به میدان بازگردند و در صفوف مقدم جاى گیرند، آرى این شجاعت و شهامت‏بى نظیر بود که وسوسه‏هاى دشمن را خنثى کرد، و با چنین حضورى در میدان جنگ او را مایوس و ناکام نمود.


به هر حال حمراء الاسد صحنه عجیبى بود که طعم پیروزى موقت احد را در کام قریش تلخ کرد، و به آنها نشان داد که مسلمانان اگر چه بر اثر اشتباه گروهى موقتا عقب نشستند ولى ابتکار عمل را از دست نداده‏اند، و دشمن باید منتظر ضربات آینده مسلمین باشد.


به این ترتیب نه تنها از یک شکست‏خطرناک پیشگیرى کردند بلکه پایه پیروزیهاى آینده را نهادند و آثار منفى شکست را از دل دوستان خود زدودند و با توکل بر پروردگار چراغ امید را در قلب‏ها فروزان ساختند.


از آیه فوق استفاده مى‏شود که سخنان وحشت‏انگیز بعضى از شیاطین که مسلمانان را از اجتماع لشکر قریش مى‏ترساندند، نه تنها ترس و وحشتى در آنها ایجاد نکرد، بلکه بر ایمانشان افزود، و میزان توکل آنها را بالا برد، این به خاطر آن بود که متذکر وعده‏هاى الهى و صدق گفتار پیامبر(ص) شدند که اگر در میدان احد به دستور حضرتش عمل مى‏کردند، هرگز آن شکست نیز به وجود نمى‏آمد.


از شگفتى‏هاى این جنگ آن است که پیامبر(ص) فرمود: <تنها کسانى که در احد شرکت کردند به میدان حمراء الاسد بیایند، و به دیگران اجازه نداد که در این پیکار شرکت جویند، تا به دشمن بفهماند لشکر احد حتى با وجود آن همه مجروحان جنگى باز نیرومند و آماده پیکار است، و به هیچ وجه ضعف و فتورى در آن راه نیافته، و این همان است که دشمن را به شدت مضطرب ساخت.


در ادامه این آیات، در آیه 175 همین سوره به تفاوت میان افراد جبان و ترسو و شجاعان مؤمن اشاره مى‏کند، و چنین مى‏فرماید: <این فقط شیطان است که پیروان خود را مى‏ترساند، از آنها نترسید و تنها از من بترسید اگر ایمان دارید»، (انما ذلکم الشیطان یخوف اولیائه فلاتخافوهم و خافون ان کنتم مؤمنین) (12)


از این تعبیر به خوبى استفاده مى‏شود که این گونه ترسها جنبه شیطانى دارد و هدفش تضعیف روحیه مؤمنان و کشاندن آنها به موضع انفعالى است تا از زیر بار مسئولیت‏ها فرار کنند، در حالى که مؤمنان راستین هیچ گونه ترس و وحشتى جز از خدا ندارند!


مطابق این تعبیرات، ترس و جبن ریشه شیطانى دارد، در حالى که شجاعت و شهامت داراى ریشه ایمانى است، آرى شجاعت از آثار ایمان است، چرا که مؤمن با اتکاء به خدا که قدرتش ما فوق همه قدرتهاست‏خود را در همه صحنه‏ها پیروز مى‏بیند و افراد ضعیف الایمان با اتکاء به قدرت خود که به هر حال شکست‏پذیر است‏خویش را ناتوان مشاهده مى‏کنند و به همین دلیل ترس و وحشت در صحنه‏هاى مهم زندگى بر آنها چیره مى‏شود.


در داستان غزوه <حمراء الاسد» شیاطین انس و جن دست‏به دست هم دادند تا قدرت لشکر قریش را بزرگ نشان دهند، و مؤمنان را از رویارویى با آنها بترسانند، در حالى که به تعبیر قرآن تنها اولیاى شیطان و دوستان او از این گونه امور مى‏ترسند، و اولیاء الله وحشتى به خود راه نمى‏دهند. (13)


در هفتمین و آخرین آیه مورد بحث‏یکى از صفات ویژه مبلغان رسالت‏هاى الهى پاک بودن از رذیله ترس از غیر خدا ذکر شده، مى‏فرماید: <آنها کسانى بودند که تبلیغ رسالت‏هاى الهى را مى‏کردند و از او مى‏ترسیدند و از هیچ کس جز خدا ترسى به خود راه نمى‏دادند و همین بس که خداوند حسابگر است‏»! (الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لایخشون احدا الا الله و کفى بالله حسیبا) (14)


تبلیغ رسالات الهى مهمترین وظیفه پیامبران خداست، و شرط اصلى آن خالى بودن از رذیله خوف و ترس است.


این آیه که ناظر به پیامبران پیشین است‏به پیامبر اسلام(ص) در درجه اول و در درجه بعد به همه پیروان راستین او هشدار مى‏دهد که در مقام ابلاغ رسالت‏هاى الهى از هیچ چیز و هیچ کس جز خدا ترس و واهمه‏اى نداشته باشند و مفهوم این سخن آن است که افراد جبان و ترسو نه شایسته اداى این رسالتند و نه قادر بر این کار!


بعضى از مفسران معتقدند که این آیه دلیل بر این است که پیامبران الهى در مقام تبلیغ رسالت الهى نباید تقیه کنند، ولى این سخن در صورتى صحیح است که تقیه به معنى ترس و وحشت از مخالفین باشد، در حالى که تقیه همیشه ناشى از ترس نیست، بلکه گاه هدف جلب و جذب مخالفین و رساندن آنها به اهداف الهى به صورت تدریجى است، و شاید گفتار ابراهیم <هذا ربى‏» در برابر ستاره‏پرستان و ماه‏پرستان و خورشیدپرستان از این باب بوده است(دقت کنید).


نتیجه نهایى


از آیات قرآن مجید که نمونه‏هاى روشنى از آن در بالا آمد، اهمیت‏شجاعت و شهامت و نقش این فضیلت اخلاقى در سرنوشت معنوى و مادى انسانها روشن از یک سو، و آثار سوء رذیله ترس و جبن از سوى دیگر آشکار مى‏شود.


درست است که در این آیات، شجاعت و ترس به طور مستقل و مستقیم مورد بحث واقع نشده ولى به طور ضمنى با بیان گویا نقش هر دو در زندگى انسانها تبیین گردیده است.


جبن و ترس در روایات اسلامى


در احادیث اسلامى نکوهش از این رذیله اخلاقى بازتاب گسترده‏اى دارد از جمله:


1- امام باقر(ع) مى‏فرماید: <لایکون المؤمن جبانا و لاحریصا و لاشحیحا; انسان با ایمان نه ترسوست و نه حریص و نه بخیل‏»! (15)


از این تعبیر به خوبى استفاده مى‏شود که <ترس‏» و <حرص‏» و <بخل‏» با روح ایمان سازگار نیست، چرا که مؤمن، متکى به خداست، و آن کس که چنین تکیه‏گاهى دارد ترسى به خود راه نمى‏دهد، و نه بخیل و حریص است زیرا او به فضل و کرم الهى امیدوار مى‏باشد، و با این حال حرص و بخلى به او راه نمى‏یابد.


2- در حدیث دیگرى از امیرمؤمنان على(ع) مى‏خوانیم: <الجبن و الحرص و البخل غرائز سوء یجمعها سوء الظن بالله سبحانه; ترس و حرص و بخل، صفات زشتى است که در سوء ظن به خداوند سبحان خلاصه مى‏شود»! (16)


این حدیث توضیح دیگرى است‏بر آنچه در حدیث‏بالا آمد، و ریشه اصلى این صفات رذیله را تبیین مى‏کند.


3- امیرمؤمنان على(ع) دوستان خود را از مشورت با افراد ترسو نهى مى‏کند، چرا که ترس آنها از آفات مشورت است مى‏فرماید: <لاتشرکن فى رایک جبانا یضعفک عن الامر و یعظم علیک ما لیس بعظیم; هرگز با انسان ترسو مشورت نکن چرا که تو را از کارهاى مهم بازمى‏دارد، و موضوعات کوچک را در نظر تو کوچک جلوه مى‏دهد»! (17)


همین معنى در عهدنامه مالک اشتر به شکل دیگرى مطرح شده است، امام(ع) مالک را از مشورت با بخیلان و ترسوها و حریصان نهى مى‏کند. (18)


4- این موضوع به قدرى مهم است که در حدیثى از رسول خدا(ص) مى‏خوانیم که دستور مى‏داد افراد ترسو در جنگهاى اسلامى شرکت نکنند(مبادا مایه تضعیف روحیه دیگران بشوند) مى‏فرماید: <من احس من نفسه جبنا فلایغز; کسى که در خود ترسى احساس مى‏کند در جنگ شرکت نکند»!


5- در حدیث دیگرى از امام امیرمؤمنان(ع) حدیث‏بالا را شکافته و با صراحت مى‏گوید: <لایحل للجبان ان یغزو، لانه ینهزم سریعا و لکن لینظر ما کان یرید ان یغزو به فلیجهز به غیره; جایز نیست افراد ترسو در جنگ شرکت کنند چرا که به سرعت فرار مى‏کنند(و مایه تضعیف دیگران مى‏شوند) ولى لازم است صلاح و تجهیزات خود را در اختیار دیگران قرار دهند». (19)


1- ترس معقول و نامعقول


بى شک منظور از جبن و ترس در اینجا جبن و ترس معقول نیست‏بلکه جبن و ترس نامعقول است، توضیح اینکه:


ترس از امورى که واقعا خطرناک است‏یکى از پدیده‏هاى روحى و طبیعى و از نعمت‏هاى بزرگ خداست، چرا که اگر انسان از هیچ چیز خطرناکى نترسد، به زودى زندگى خود را از دست مى‏دهد، این همان چیزى است که از آن تعبیر به تهور و بى‏پروایى در مقابل خطر مى‏کنند، مانند کسى که بى خیال و بدون نگاه کردن به این طرف و آن طرف، از یک خیابان پر رفت و آمد مى‏گذرد، چنین کسى به یقین در معرض حوادث خطرناک رانندگى قرار دارد.


این گونه ترس‏ها خواه در زندگى عادى روزانه باشد یا در مورد مواد غذایى مشکوک یا مسائل اقتصادى و سیاسى و غیر آن کاملا منطقى است و سبب نجات از خطراتى است که انسان را تهدید مى‏کند.


ترس مذموم آن است که انسان از عواملى بترسد که در خور ترسیدن نیست، هر خطر موهومى را جدى بگیرد، و هر دشمن خیالى را مایه وحشت قرار دهد، از همه چیز و به اصطلاح از سایه خودش نیز بترسد، و از ورود در هر کارى به احتمال عدم موفقیت واهمه داشته باشد، چنین ترسى مایه عقب ماندگى و بدبختى و ناکامى است، مایه شکست و ذلت و زبونى است.


این جهان در همه ابعادش همچون یک میدان نبرد است، موانع، مشکلات و خطرها همیشه وجود داشته و دارد، و تا انسان با آنها دست و پنجه نرم نکند و خود را به طور جدى آماده مقابله با آنها نسازد موفق نخواهد شد.


غالبا ممکن نیست ما دست‏به کارى بزنیم که پیروزى در آن صد در صد تضمین شده باشد، یا هیچ گونه خطرى در آن وجود نداشته باشد، این یک خیال محال و یک پندار باطل است. اینجاست که نقش شجاعت و شهامت روشن مى‏شود و آثار منفى صفت رذیله ترس و جبن خود را نشان مى‏دهد.


هر کشاورزى احتمال خشکسالى و آفت را مى‏دهد، هر تاجرى احتمال نوسان قیمت‏ها و دگرگونى وضع بازار را مى‏دهد، هر مسافرى احتمال تصادف و خطرات دیگر را مى‏دهد، و در هر عمل جراحى احتمال خطر وجود دارد، اگر به این احتمالات ترتیب اثر داده شود باید دست روى دست‏بگذاریم و هیچ کارى نکنیم و فقط در انتظار مرگ باشیم.


به یقین در این گونه موارد باید خطرات جدى را پیش‏بینى کرد و راه مقابله با آن را شناخت، و از بى پروایى و تهور پرهیز نمود، در عین حال احتمالات نسنجیده و نامعقول و یا احتمالاتى که همیشه و در هر حال وجود دارد نباید سد راه انسان شود.


این روشن‏ترین تعریفى است که براى مساله شجاعت‏به عنوان یکى از صفات فضیله و ترس به عنوان یکى از صفات رذیله مى‏توان کرد.


در حدیثى از امام حسن مجتبى‏7 در تعریف جبن چنین مى‏خوانیم: <الجراة على الصدیق و النکول عن العدو; جبن آن است که در برابر دوستان جسور و در برابر دشمنان ناتوان باشى‏»! (20)


و در حدیث دیگرى از همان بزرگوار مى‏خوانیم که در پاسخ از سؤال در باره معنى شجاعت فرمود: <موافقة الاقران و الصبر عند الطعان; هماهنگى با اقران و ایستادگى در برابر ضربات دشمن‏». (21)


قرآن مجید در یک جا مى‏فرماید: <و لاتلقوا بایدیکم الى التهلکة; با دست‏خود خویشتن را به هلاکت نیفکنید»! (22)


و در جاى دیگر در وصف مؤمنان راستین مى‏گوید: <...اشداء على الکفار...; آنها در برابر کافران سخت و شدیدند(و ترس و واهمه‏اى به خود راه نمى‏دهند)». (23)


از آنچه در بالا گفته شد به خوبى مى‏توان نتیجه گرفت که شجاعت‏به عنوان یک فضیلت‏حد وسطى است در میان <تهور» و <جبن‏».


 




مصطفی ::: پنج شنبه 23/3/87::: ساعت 12:12 عصر

تکبر در منطق عقل


اضافه بر آیات و روایات، <تکبر و استکبار» از نظر منطق عقل نیز بسیار نکوهیده است، چرا که همه انسانها بندگان خدا هستند و هر کس در وجود خود استعدادها و نقطه‏هاى روشن و مثبتى دارد، همه از یک پدر و مادر آفریده شده‏اند و همه از نظر آفرینش یکسانند، دلیلى ندارد که انسانى خود را از دیگرى برتر بشمرد و به او فخرفروشى کند و او را تحقیر نماید! گیرم خداوند موهبتى به او داده باشد این موهبت‏باید سبب شکر و تواضع گردد نه سبب کبر و غرور.


زشتى این صفت از بدیهیات که هر کس وجدان بیدارى داشته باشد به آن اعتراف مى‏کند به همین دلیل افرادى که به هیچ مذهبى پایبند نیستند تکبر و خود برتربینى را ناخوش مى‏دارند و آن را از زشت‏ترین صفات مى‏شمرند.


در واقع بخش مهمى از مساله حقوق بشر که بوسیله جمعى از متفکران غیر مذهبى تنظیم شده نیز ناظر به مساله مبارزه با استکبار است، هرچند در عمل گاه نتیجه معکوس داده است و به صورت ابزارى در دست مستکبران براى کوبیدن دیگران در آمده است.


اصولا چگونه انسان مى‏تواند رداى تکبر را بر دوش بیفکند، در حالى که به گفته امیرمؤمنان على(ع) در آغاز نطفه(بى ارزشى) بود و سرانجام مردار(متعفنى) مى‏شود و درون وجود او مملو از آلودگى‏هاست! (33)


انسانى که آن‏قدر ضعیف و ناتوان است که یک پشه ناچیز او را آزار مى‏دهد و حتى کوچکتر از پشه یعنى میکروبى که با چشم هرگز دیده نمى‏شود، او را بیمار مى‏سازد و در بستر بیمارى مى‏افکند، انسانى که از مختصر گرمى هوا بى‏طاقت مى‏شود و از مختصر سرما رنج مى‏برد، اگر باران نیاید بیچاره است، اگر کمى بیش از حد ببارد باز هم بیچاره است، کمى فشار خون او بالا مى‏رود حیات او به خطر مى‏افتد و کمى پایین مى‏آید باز جانش در خطر است! از سرنوشت‏خویش در یک ساعت آینده با خبر نیست و لحظه پایان عمر خود را هرگز نمى‏داند، نزدیک‏ترین دوستانش گاه قاتل او مى‏شوند و عزیزترین عزیزانش، دشمن جان او مى‏گردند، آبى که مایه حیات اوست گاه موجب مرگ او مى‏شود و نسیمى که به او حیات و نشاط مى‏بخشد اگر کمى سریعتر بوزد مبدل به تندبادى مى‏شود که خانه و کاشانه‏اش را بر سرش ویران مى‏کند.


از امورى که نشانه ناتوانى فوق‏العاده انسان است‏بیماریهایى است که دامن او را مى‏گیرد و غالبا از میکروبها و ویروسها که موجودات بسیار کوچکى هستند که از خردى به چشم دیده نمى‏شوند ناشى مى‏گردد و انسانهاى نیرومند و قوى‏پیکر و قهرمان را به زانو در مى‏آورد!


بیمارى وحشتناک سرطان که در عصر و زمان ما بیشترین کشتار را مى‏کند و تلاش و کوشش شبانه‏روزى هزاران دانشمند و صرف میلیاردها پول براى درمان آن به جایى نرسیده است از کجا سرچشمه مى‏گیرد؟ از اینکه یک سلول کوچک بدن که تنها با ذره‏بین قابل رؤیت است‏به طغیان و استکبار برمى‏خیزد و بدون هیچگونه نظم و برنامه‏اى شروع به تکثیر مثل مى‏کند، به گونه تصاعدى افزایش مى‏یابد و در زمان کوتاهى تشکیل غده سرطانى مى‏دهد.


بسیارى از فرماندهان بزرگ و سران زورمند جهان را که داراى ارتشهاى عظیمى بوده‏اند همین بیمارى از پاى در آورده است، یعنى ارتش عظیم میلیونى آنها نتوانسته است جلو سرکشى یک سلول کوچک را بگیرد!


آرى چنین است ضعف و ناتوانى ذاتى انسان، با این حال چگونه مى‏تواند دعوى بزرگى کند و لباس استکبار بر تن بپوشد، عظمت و بزرگى تنها از آن خداست و غیر او ضعیف و ناتوانند!


این سخن را با حدیثى از امیرمؤمنان على(ع) که این بحث منطقى را به صورت فشرده و زیبا بیان فرموده است‏به پایان مى‏بریم:


<مسکین بن آدم مکتوم الاجل، مکنون العلل، محفوظ العمل، تؤلمه البقة و تقتله الشرقة، و تنتنه العرقة; بیچاره فرزند آدم، سرآمد زندگیش نامعلوم، عوامل بیماریش ناپیدا و کردارش(نزد خدا و در نامه اعمالش) محفوظ است، پشه‏اى او را آزار مى‏دهد، مختصر آبى یا غذایى گلوگیرش مى‏شود و او را مى‏کشد و مختصر عرقى او را متعفن و بدبو مى‏سازد»! (34)


آیا با این حال سزاوار است‏خود را بزرگ ببیند و به دیگرى فخرفروشى کند؟




مصطفی ::: چهارشنبه 22/3/87::: ساعت 8:42 صبح

سه دیدگاه در برخورد با مسائل اخلاقى


دیدگاه اول، تهذیب نفس نوعى جهاد


دیدگاهى است که مى‏گوید: تهذیب نفس نوعى جهاد و مبارزه با دشمنان درونى است، که در کمین انسانها هستند.


این دیدگاه از حدیث معروف پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله گرفته شده است آنجا که مى‏خوانیم: پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله گروهى از مجاهدان اسلام را به سوى میدان جهاد فرستاد، هنگامى که از جهاد بازگشتند فرمود: <مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاصغر وبقى علیهم الجهاد الاکبر فقیل یارسول الله ماالجهاد الاکبر، قال صلى الله علیه و آله: جهاد النفس; آفرین بر جمعیتى که جهاد اصغر را انجام دادند و جهاد اکبر بردوش آنها مانده است; کسى عرض کرد: اى رسول‏خدا! جهاد اکبر چیست؟ فرمود: جهاد با نفس.» (1)


در بحارالانوار در ذیل همین حدیث چنین آمده است: <ثم قال صلى الله علیه و آله: افضل الجهاد من جاهد نفسه التى بین جنبیه; سپس فرمود برترین جهاد، جهاد با نفسى است که در میان دو پهلو قرار گرفته است.» (2)


بعضى از آیات قرآنى که در زمینه جهاد وارد شده نیز به جهاد اکبر تفسیر شده است، یا از این نظر که ناظر به خصوص جهاد با نفس است، و یا از این نظر که مفهوم عامى دارد که هر دو بخش از جهاد را شامل مى‏شود.


در تفسیر قمى در ذیل آیه‏6 سوره عنکبوت: <ومن جاهد فانما یجاهد لنفسه ان الله لغنى عن العالمین; کسى که جهاد کند براى خود جهاد مى‏کند، چرا که خداوند از همه جهانیان بى‏نیاز است.» مى‏خوانیم: ومن جاهد... قال نفسه عن الشهوات واللذات والمعاصى; یعنى، منظور مبارزه با نفس در برابر شهوات و لذات نامشروع و گناهان است.» (3)


این تفسیر از آنجا سرچشمه مى‏گیرد که در این آیه فایده جهاد را متوجه خود انسان مى‏کند، و این بیشتر در جهاد با نفس است، بویژه این که در آیه‏قبل از آن سخن از لقاءالله است (من کان یرجوا لقاء الله...) و مى‏دانیم لقاءالله و شهود الهى و رسیدن به قرب او هدف اصلى جهاد با نفس مى‏باشد.


در آخرین آیه‏سوره عنکبوت نیز آمده است: <والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا وان الله لمع المحسنین; آنها که در راه ما (با خلوص نیت) جهاد کنند به یقین هدایتشان خواهیم کرد و خدا با نیکوکاران است.»


این آیه نیز به قرینه فینا (در طریق ما) و جمله لنهدینهم سبلنا (آنها را به راههاى خود هدایت مى‏کنیم) بیشتر ناظر به جهاد اکبر است; و یا مفهوم عامى دارد که هر دو جهاد را شامل مى‏شود.


در آیه‏78 سوره حج نیز آمده است: <وجاهدوا فى‏الله حق جهاده هواجتباکم وما جعل علیکم فى‏الدین من حرج; در راه خدا جهاد کنید و حق جهادش را ادا نمائید، او شما را برگزیده و در دین (و آیین خود) کار سنگین و شاقى بر شما نگذارده است.»


غالب مفسران اسلامى جهاد را در این آیه به مفهوم عام که شامل جهاد اکبر و اصغر هر دو مى‏شود، یا به معنى خصوص جهاد اکبر تفسیر کرده‏اند، چنان که مرحوم علامه طبرسى در مجمع‏البیان از اکثر مفسران نقل مى‏کند که منظور از حق جهاد، اخلاص‏نیت و انجام اعمال طاعات براى خداست. (4)


مرحوم علامه مجلسى نیز این آیه را در زمره آیاتى که ناظر به جهاد اکبر است در بحارالانوار آورده است. (5)


در حدیث معروف ابوذر نیز آمده است که مى‏گوید: <قلت‏یارسول الله اى الجهاد افضل; عرض کردم کدام جهاد برتر است؟»


فرمود: <ان یجاهد الرجل نفسه وهواه; برترین جهاد آن است که انسان با نفس و هواى خویش جهاد کند.» (6)


در حدیثى که در بحث گذشته درباره جنود عقل و جهل آوردیم نیز این دیدگاه بخوبى نمایان است که صحنه وجود انسان را به میدان جنگى تشبیه مى‏کند که در یک طرف عقل و لشکریانش قرار دارد، و در طرف دیگر جهل و هواى نفس با لشکریانش، این دو لشکر دائما در حال پیکارند و پیشرفت انسان در کمالات نفسانى از این طریق حاصل مى‏شود که جنود عقل بر جنود جهل پیروز شود، پیروزى موضعى آن نیز سبب پیشرفت نسبى در کمالات انسانى است.


دیدگاه دوم، دیدگاه طب روحانى


در این دیدگاه، روح انسان همچون جسم انسان گرفتار انواع بیماریها مى‏شود و براى بهبود و سلامت آن باید دست‏به دامن طبیبان روحانى و مسیحانفسان معنوى شود، و از داروهاى ویژه‏اى که براى هر یک از بیماریهاى اخلاقى وجود دارد بهره بگیرد تا روحى سالم، پرنشاط و پر تلاش و فعال پیدا کند.


شایان توجه این که در دوازده آیه‏قرآن مجید (7) از بیماریهاى روحى و اخلاقى، تعبیر به مرض شده است; از جمله در آیه‏10 سوره بقره، صفت زشت نفاق را به عنوان بیمارى قلمداد کرده، درباره منافقان مى‏فرماید: <فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا; در دلهاى آنها نوعى بیمارى است، و خداوند (به خاطر اصرارشان بر گناه و نفاق) بر بیمارى آنها مى‏افزاید.»


در آیه‏32 سوره احزاب، شهوت پرستان را بیمار دلانى معرفى مى‏کند که در کمین زنان باعفتند; خطاب به همسران پیامبر صلى الله علیه و آله مى‏فرماید: <فلا تخضعن بالقول فیطمع الذى فى قلبه مرض; به گونه‏اى هوس‏انگیز سخن نگویید که بیماردلان در شما طمع کنند.»


و در آیات دیگر نیز به همین معانى یا معنى وسیعتر که تمام انحرافات اخلاقى و عقیدتى را فرا مى‏گیرد اشاره شده است.


در یک تعبیر پرمعناى دیگر، دلهایى را که کانون نور معرفت و اخلاق و تقوا است‏به عنوان قلب سلیم معرفى کرده از زبان ابراهیم مى‏فرماید:


<ولات-خزنى یوم یبعثون - یوم لاینف-ع مال ولابنون - الا من اتى الله بق-لب سلیم; در آن روز که مردم براى حساب مبعوث مى‏شوند، مرا شرمنده و رسوا نکن! - آن روز که مال و فرزندان سودى نمى‏بخشد! - مگر کسى که با قلب سلیم به پیشگاه خدا آید.»


(سوره شعراء، آیات‏87 تا89)


سلیم از ماده سلامت در برابر فساد و انحراف و بیمارى است; و قلب سلیم، بطورى که از روایات معصومین(ع) که در تفسیر این آیه‏وارد شده بر مى‏آید، قلبى است که خالى از غیر خدا باشد (از هرگونه بیمارى اخلاقى و روحانى بر کنار باشد).


قرآن مجید در جاى دیگر مى‏گوید: ابراهیم (که در آیات بالا تلویحا از خداوند تقاضاى قلب سلیم کرد) به مقصود خود رسید، و به لطف و عنایات حق صاحب قلب سلیم شد; در آیه‏83 و 84 صافات مى‏خوانیم:


<وان من شیعته لابراهیم - اذ جاء ربه بقلب سلیم; از پیروان او (نوح) ابراهیم علیه السلام بود - آن هنگام که با قلب سلیم به پیشگاه پروردگارش آمد.»


آرى! ابراهیم علیه السلام آرزو داشت که صاحب قلب سلیم گردد و با تلاش و کوششهایى که در مسیر بندگى خدا و ایثار و مبارزه با شرک و هواى نفس نمود، سرانجام به این مقام رسید.


در احادیث اسلامى نیز اشارات زیادى به این دیدگاه شده است، که احادیث زیر نمونه‏اى از آن است:


1- امیرمؤمنان على علیه السلام در توصیف پیامبراکرم صلى الله علیه و آله در نهج‏البلاغه مى‏فرماید: <طبیب دوار بطبه قد احکم مراهمه واحمى مواسمه یضع ذلک حیث الحاجة الیه من قلوب عمى وآذان صم والسنة بکم، متتبع بدوائه مواضع الغفلة ومواطن الحیرة; او طبیبى است‏سیار که با طب خویش همواره به گردش مى‏پردازد، مرهمهایش را بخوبى آماده ساخته و (براى مواقع اضطرار و سوزاندن محل زخمها) ابزارش را داغ کرده تا هر جا نیاز باشد از آن براى دلهاى کور و نابینا، و گوشهاى کر و ناشنوا، و زبانهاى گنگ بهره گیرد; با داروهاى خویش در جستجوى بیماران فراموش شده و سرگردان است!» (8)


2- در تفسیر قلب سلیم که در دو مورد از آیات قرآن مجید آمده (و در بالا به آن اشاره شد) روایات زیادى وارد شده است:


در یک مورد مى‏خوانیم که از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله سؤال کردند: <ماالقلب السلیم; قلب سلیم چیست؟» فرمود:


<دین بلاشک وهوى، وعمل بلا سمعة وریاء; منظور دینى است که شک و هواپرستى در آن نباشد، و عملى است که سمعه و ریا در آن راه نیابد.» (9)


در حدیث دیگرى از امام باقر علیه السلام مى‏خوانیم: <لاعلم کطلب السلامة ولاسلامة کسلامة القلب; هیچ علمى مانند جستجوى سلامت نیست، و هیچ سلامتى همانند سلامت قلب نمى‏باشد!» (10)


در حدیث دیگرى از على علیه السلام آمده است که فرمود: <اذا احب الله عبدا خیرا رزقه قلبا سلیما وخلقا قویما; هنگامى که خداوند بنده‏اى را دوست‏بدارد، به او قلب سلیم و اخلاق معتدل و شایسته مى‏دهد.» (11)


3- در روایات متعددى از اخلاق رذیله تعبیر به بیماریهاى قلب شده است.


در حدیثى از پیامبراکرم صلى الله علیه و آله مى‏خوانیم: <ایاکم والمراء والخصومة فانهما یمرضان القلوب على الاخوان، وینبت علیهما النفاق; بپرهیزید از جر و بحثها و خصومتها که این دو دلهاى برادران دینى را بیمار مى‏سازد، نفاق و تفرقه بر آنها مى‏روید.» (12)


در حدیث دیگرى از امام صادق علیه السلام مى‏خوانیم:


<ما من شى‏ء افسد للقلب من خطیئته; چیزى بیش از گناه، قلب را فاسد نمى‏کند.» (13)


4- در حدیث دیگرى از امیرمؤمنان على علیه السلام مى‏خوانیم: <الا ومن البلاء الفاقة، واشد من الفاقه مرض البدن، واشد من مرض البدن مرض القلب; آگاه باشید فقر یکى از بلاها است، و از آن بدتر، بیمارى تن است. و از آن سخت‏تر بیمارى قلب است.» (14)


5- در حدیث دیگرى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله مى‏خوانیم که در آن حسد به عنوان یک بیمارى مستمر در طول تاریخ بشریت، معرفى شده است; فرمود: <الا انه قد دب الیکم داء الامم من قبلکم وهو الحسد، لیس بحالق الشعر، لکنه حالق الدین، وینجى فیه ان یکف الانسان یده ویحزن لسانه ولایکون ذاغمز على اخیه المؤمن; مرضى که امتهاى پیشین به آن گرفتار شده‏اند به سوى شمار روى آورده است و آن بیمارى حسد است که موى بدن را نمى‏ریزد (اشاره به بیماریهایى است که باعث ریزش موهاى بدن مى‏شود) ولى دین را مى‏ریزد و از بین مى‏برد، و راه نجات از آن و درمان آن این است که انسان (هنگام پیدایش نشانه‏هاى حسد) دست و زبانش را نگاه دارد و حتى نسبت‏به برادر مؤمن خود با اشاره چشم و ابرو اهانت نکند!» (15)


6- در بسیارى از روایات اسلامى از رذایل اخلاقى تعبیر به <داء» که به مفهوم بیمارى ست‏شده; مثلا، در خطبه‏176 نهج‏البلاغه، درباره قرآن مى‏فرماید:


<فاستشفوه من ادوائکم ... فان فیه شفاء من اکبر الداء وهو الکفر والنفاق والغى والضلال; از قرآن براى شفاى بیماریهاى خود کمک بطلبید، زیرا در قرآن، شفاى بزرگترین بیماریها، یعنى کفر و نفاق و گمراهى و ضلالت است.»


این تعبیر در روایات فراوان دیگرى نیز دیده مى‏شود.


خلاصه این که، مطابق این دیدگاه که فضائل و رذائل اخلاقى را به عنوان نشانه‏هاى سلامت روح انسان یا بیمارى آن معرفى مى‏کند، پیامبران الهى و پیشوایان معصوم و همچنین معلمان اخلاق، طبیبان روحانى هستند و دستورات آنها داروهاى شفابخش.


و بر این اساس، همان‏گونه که در طب جسمانى علاوه بر دارو، پرهیزهایى هم براى رسیدن به بهبودى کامل لازم است، در طب روحانى و اخلاقى نیز پرهیز از دوستان فاسد، محیط آلوده و تمام امورى که به پیشرفت مفاسد اخلاقى در وجود انسان کمک مى‏کند، ضرورت دارد.


در طب جسمانى گاه نیاز به جراحى مى‏افتد و طبیب جراح با چاقوى جراحى به درمان بیمار مى‏پردازد، در طب روحانى نیز چنین مواردى پیش‏بینى شده است; حدود و تعزیرات و مجازاتهاى گوناگون در برابر پاره‏اى از اعمال منافى اخلاق نیز به منزله جراحى است.


در طب جسمانى دو مرحله مشخص ترسیم شده، طب پیشگیرى و طب درمانى که معمولا از اولى به عنوان بهداشت، و از دومى به عنوان درمان تعبیر مى‏کنند، در طب روحانى و اخلاقى نیز همین دو مرحله وجود دارد، و معلمان اخلاق از یک سو براى درمان آلودگان برنامه‏ریزى مى‏کنند; و از سوى دیگر، براى پیشگیرى از آلودگى سالمان.


تعبیرهایى که در خطبه 108 نهج‏البلاغه درباره شخص پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله وارد شده بود که هم سخن از مرهمها به میان آمده بود، و هم ابزار داغ کردن و سوزاندن زخمها، بیانگر تنوع درمانها در طب اخلاقى همانند طب جسمانى است.


در طب جسمانى، یک رشته دستورهاى کلى براى درمان بیماریها است و یک رشته دستورهایى که ویژه هر یک از بیماریها مى‏باشد; در طب روحانى نیز همین گونه است; توبه، ذکر خدا، نماز و روزه و عبادات دیگر، و محاسبه و مراقبه، اصول کلى درمانند; و در هر یک از بیماریهاى اخلاقى نیز دستورهاى ویژه‏اى در روایات اسلامى و کتب اخلاقى وارد شده است.


دیدگاه سوم، دیدگاه سیر و سلوک


در این دیدگاه، انسانها به مسافرانى تشبیه شده‏اند که از نقطه عدم به راه افتاده و به سوى لقاءالله و قرب ذات پاک حق که از هر نظر بى‏نهایت است پیش مى‏روند.


در این سفر روحانى مانند سفرهاى جسمانى دلیل راه و مرکب و زاد و توشه و نفى موانع و طریق مقابله با رهزنان راه و دزدان و دشمنان جان و مال لازم است.


این سفر روحانى و معنوى داراى منزلگاههایى است و گردنه‏هاى صعب‏العبور، و پرتگاههاى خطرناک که باید با کمک راهنمایان آگاه بسلامت از آنها گذشت، و یکى را بعد از دیگرى شت‏سرگذاشت تا به سر منزل مقصود نائل شد.


گر چه بعضى اصرار دارند که مساله سیر و سلوک الى الله و آگاهى بر راه و رسم و منزلگاهها و مرکب و زاد و توشه و راهنما، علم جداگانه‏اى است غیر از علم اخلاق، ممکن است از یک نظر چنین باشد ولى با یک دید وسیع کلى سیر و سلوک روحانى در همان مسیرى قرار دارد که تربیتهاى اخلاقى و پرورش صفات فضیلت در آن قرار دارد; یا حداقل، اخلاق الهى، بخشى از سیر و سلوک روحانى است.


به هر حال، در آیات و روایات اسلامى نیز اشاراتى به این دیدگاه دیده مى‏شود.


از جمله در آیه‏شریفه‏156 سوره بقره مى‏خوانیم: <الذین اذا اصابتهم مصیبة قالوا انالله وانا الیه راجعون; صابران کسانى هستند که هنگامى که مصیبتى به آنها برسد مى‏گویند ما از آن خدا هستیم و به سوى او بازگشت مى‏کنیم.»


در این آیه از یک سو انسان خود را ملک خدا مى‏داند و از سوى دیگر خود مسافرى مى‏شود که به سوى او در حرکت است.


در سوره علق مى‏خوانیم: <ان الى ربک الرجعى; به یقین بازگشت همه به سوى پروردگارتوست.» (سوره علق، آیه‏8)


در سوره انشقاق آمده است: <یاایها الانسان انک کادح الى ربک کدحا فملاقیه; اى انسان تو با تلاش و رنج‏به سوى پروردگارت پیش مى‏روى و سرانجام او را ملاقات خواهى کرد.» (سوره انشقاق، آیه‏6)


در سوره رعد آمده است: <رفع السموات بغیر عمد ترونها... یفصل الآیات لعلکم بلقاء ربکم توقنون; خداوند همان کسى است که آسمان را بدون ستونى که قابل رؤیت‏باشد آفرید... او آیات (خود) را (براى شما) شرح مى‏دهد تا به لقاى پروردگارتان یقین پیدا کنید.» (16)


متجاوز از بیست آیه از آیات قرآن سخن از لقاءالله است که در واقع سر منزل مقصود سالکان الى الله و عارفان الهى مى‏باشد، یعنى لقاء معنوى و دیدار روحانى با آن محبوب بى‏نظیر و مقصود بى‏مانند.


درست است که این آیات و آیات رجوع الى الله از یک نظر جنبه عمومى دارد و همگان را شامل مى‏شود ولى مانعى ندارد که سیر و سلوک مؤمن و کافر از نظر فطرت و خلقت، به سوى او جهت‏گیرى شده باشد، ولى گروهى به خاطر انحراف از مسیر فطرت در وسط راه بمانند یا در پرتگاه سقوط کنند ولى اولیاء الله با تفاوت مراتب به سر منزل مقصود واصل شوند. درست همانند نطفه‏هایى که همه از نظر آفرینش در عالم جنین به سوى تکامل انسانى پیش مى‏روند و بعد از تولد نیز آن را آنچنان ادامه مى‏دهند ولى بعضى از این نطفه‏ها در همان مراحل اولیه جنین بر اثر آفاتى از حرکت‏باز مى‏ایستد و ساقط مى‏شود یا بعد از تولد در نیمه راه زندگى به خاطر همین آفات از کار مى‏افتد و سقوط مى‏کند.


از این تعبیرها روشنتر، تعبیرى است که در قرآن مجید از تقوا به عنوان بهترین زاد و توشه شده (و مى‏دانیم زاد و توشه، معمولا به غذا و طعام مسافر گفته مى‏شود; هر چند از بعضى از منابع لغت استفاده مى‏شود که در اصل، مفهوم اعمى دارد و شامل هرگونه ذخیره‏سازى مى‏شود.)


بنابراین، تعبیر بالا که مى‏گوید: تقوا بهترین زاد و توشه است، اشاره به سیر انسان الى الله دارد که به هر حال در این سفر روحانى نیاز به زاد و توشه‏اى خواهد داشت، و زاد این سفر روحانى نیز روحانى است.


در روایات اسلامى نیز این تعبیرات به صورت گسترده‏ترى دیده مى‏شود.


در نهج‏البلاغه، در خطبه‏هاى متعددى، سخن از برگرفتن زاد و توشه از این دنیا براى سفر الهى آخرت شده است:


در خطبه‏157 مى‏خوانیم: <فتزودوا فى ایام الفناء لایام البقاء; در این ایام فانى براى ایام باقى زاد و توشه برگیرید!»


در خطبه 132 در تعبیر روشنترى مى‏فرماید: <ان الدنیا لم تخلق لکم دارمقام، بل خلقت لکم مجازا لتزودوا منها الاعمال الى دارالقرار; دنیا براى سکونت همیشگى شما خلق نگردیده، بلکه آن را در گذرگاه شما ساخته‏اند تا اعمال صالح را به عنوان زاد و توشه در مسیر سراى دیگر، از آن فراهم سازید.»


در خطبه‏133 در یک تعبیر لطیف و دقیق چنین آمده است، مى‏فرماید: <والبصیر منها متزود والاعمى لها متزود; بینایان از آن زاد و توشه (براى سفر آخرت) مى‏گیرند، و نابینایان براى خود آن (دنیا) زاد توشه مى‏اندوزند.


تعبیراتى همچون <صراط العزیز الحمید» (سوره ابراهیم، آیه‏1) و <الصراط المستقیم‏» (سوره‏حمد) و <سبیل الله‏» در آیات زیادى از قرآن و <لیصدوا عن سبیل الله‏»(سوره‏انفال، آیه‏36) و مانند اینها، مى‏تواند اشاره‏اى به این دیدگاه باشد.






مصطفی ::: چهارشنبه 22/3/87::: ساعت 8:38 صبح

   1   2      >
>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 32


بازدید دیروز: 58


کل بازدید :28318
 
 >>اوقات شرعی <<
 
>> درباره خودم<<
 
>>لوگوی دوستان<<
 
>>اشتراک در خبرنامه<<